علي پارسا را اكثر آبادانيها ميشناسند . ذهني تحليلگر و اِشرافي دقيق برموضوعات دارد. درعين حال نگاهپدرانهاش به جامعه و بهخصوص جوانها ، او را از خيليهاي ديگر متمايز ميكند. مقالهاي در شماره 53 هفتهنامه آباداني «يادگاري» از وي درج شده است كه پس از كسب اجازه مستقيم از وي ، آن را در اين سايت درج ميكنم . وقتي آن را خوانديد ، حتما با من درمورد دليل درج و نشر اين مقاله درفضاي مجازي همعقيده خواهيد شد.
هميشه عاشقها سكوت نميكنند كه با نگاهشان ، دلشان و يا رفتارشان سخن گفتهباشند . اگر چنين بود كه اينهمه مثنوي،قصيده ، غزل، حكايت و روايت نبود. نميخواهم وارد مبحث عشق حقيقي و مجازي شوم ، چرا كه سير توصيف عشق ما در ادبيات باباطاهر بخوبي آمده است : به هرجا بنگرم...
من غالبا ، خواندن «يادگاري» را از پيامكها شروع ميكنم.دريايي حرف از چكيدههاي دل. بهويژه آنجايي كه نسل سوميها با تمام كمبودها، صادقانه از عشقشان به آبادان ميگويند و خدا ميداند، بعضي وقتها گريهميكنم. اگرچه اميدوار ميشوم كه سلسله عاشقان ادامه دارد .
وقتي يادم ميآيد كه اواخر دهه 60 ، مردم براي سوختن با كاميونهاي اسباب به آبادان برميگشتند تا دوباره در شهر خودشان زندگي كنند ، و امروز كه در شرايط آرامش ، بعضي از مردم براي نساختن آبادان را رها ميكنند ، دلم ميگيرد . با خود فكر ميكنم چرا نميمانيم؟چرا نميخواهيم؟چرا نميسازيم؟
باري...
حضورمردم درشرايط جنگ در آبادان چند مرحله داشت : مقطع دفاع اوليه ، مقطع حضور و زندگي حدود 65هزارنفر از مردم تا 23بهمن 1363 ، و مقطع بعد از آن تاريخ كه ديگر صلاح نبود غيراز رزمنده و كادرپزشكي كسي در آبادان بماند .
در مرحله سوم جنگ ، شرايط بسيار نگران كننده بود.شايعات زيادي پيرامون سقوط احتمالي شهر وجود داشت. بعضي از صاحبان تفكرات معيوب ، پيشنهاد تحويل شهر سوختهء آبادان به عراق را داده بودند. خانههاي مقابل اروند به خاكريز بدل شده بود.حصارهاي پالايشگاه را انداخته بودند. ميخواستند خاكريز دوم يا سوم را از تخريب خانههاي ايستگاه هفت درست كنند. بچهها شهر نگران بوند.هركسي از هركجا بايد ميآمد ودرلحظههاي دلتنگي با آبادان وداع ميكرد.لشكر وليعصر (عج) براي دفاع درمنطقه آمده بود.
بعدازظهر يكي از روزهاي خرداد بود. « محمد فرخي» هم نگران بود. درايستگاه پنج مقابل ستادمركزي با ناراحتي موضوع دفاع جدي از شهر را مطرح كرد. فرداي آن روز « نوراله شيري پور » در ماهشهر صحبتهاي عاطفي با كاركنان نفت داشت. بچهها آمدند و قرار شد با دسته گروهان در گردان قائم (عج) به فرماندهي « حسين شهرياري » قرار بگيرند. لحظههاي سختي بود.
بچهها مستقرشدند .ما نميدانستيم كه پس از گذشت سالها از دوران خدمت سربازي ، بچهها آشنائيشان با سلاح درچه حدي است. گروهي توسط آموزش سپاه آبادان در بيرون شهر محك خوردند و جمعي را ما در گوشهاي از واحدهاي اداري پالايشگاه كه فضاي دپو و خاكريز داشت با نشانههايي متشكل از بشكههاي خالي صدليتري محك زديم .
فشارهاي زيادي از سوي بچههاي رزمنده شهر و امام جمعه شهرمان حاج آقا جمي اسوه مقاومت و نيز نمايندگان وقت آبادان تحمل شد تا جلوي تخريب اماكن گرفته شود و به لطف خداوند آن تفكر شهر سوخته را شكستيم .
بههرحال قراربود كه بعثيان عراق با حمايت تقريبا 86 كشور دنيا پس از سالها خفت و خواري در پشت اروند رود با راهنمايي منافقين از سه معبر وارد آبادان شوند.جلسهاي در سپاه آبادان كه آن زمان درمدرسه كنار پمپ بنزين ايستگاه 2 بود تشكيل شد و مقررگرديد هر محور توسط بچههاي آشنا با منطقه حفاظت شود. محور پالايشگاه به ماسپرده شد . « غلام ديلمي» تعدادي تيربار و آرپيجي آكبند از « مكي يازع » و « حربينژاد» - كه هردو از بچههاي عاشق آن دوران بودند- ، تحويل گرفت . سلاحها را با نفت شستيم ، بستيم و آماده دفاع شديم .
در غروب تلخ آن روز ، دوبرادر ديگرم ، حميد و ابراهيم ، به ديدنم آمدند. من به عنوان برادر بزرگتر بايد اميد ميدادم . به آنها گفتم : ما آمدهايم تا آبادان بماند . اگر آبادان نماند و ما زنده بمانيم برايمان ننگ است . اگر آبادان ماند و ما رفتيم كه نهايت فيض است . اگر آبادان ماند و ما نيز مانديم ، افتخارياست كه تنهايش نگذاشتيم . همديگر را در آغوش گرفتيم و خداحافظي كرديم.
فرداي آن روز ، روز ديگري بود. تيزپروازان نيروي هوايي در روزي پركار ، آرايش دشمن را در آنسوي اروند متلاشي كردند و ما اراده خداوند را در خواستن و توانستن ديديم تا آبادان تنها نقطهاي باشد كه هيچگاه سقوط نميكند.
