بدرود ، فتووبلاگ آبادان

هوالمصور

چنان‌که همگان دانند ، وبلاگ‌ها در طول دوسال گذشته بیشترین محدودیت‌ها را متحمل شدند . حالا آن دسته‌‌از وبلاگ‌هایی که مصداق هنجارشکنی بودند و از قوانین تخطی کرده‌بودند که حسابشان جدا ، ولی در این میان  بسیاری دیگر ،‌فدا شدند ، فنا شدند یا از  رونق افتادند بی‌آنکه اساساً جرمی مرتکب شده‌باشند .

مثلاً همین حضوردر هستی فکسنی خودمان ،‌ که فقط شامل عکسهای ما از مسافرتها و جاهای دیدنی ایران بود ، اول  سرویس عکس‌اش ناکار شد و بعد که کلاً‌ سرویس بلاگر از دسترس کاربران اینترنت داخلی خارج شد . من بارها به آن صفحه‌ی کذایی که پیام‌آور فیلترینگ است ایمیل دادم و نوشتم که ساختار فیلترینگ - که اصل وجود آن را لازم می‌دانم -  روش اجرایش به این صورت اشتباه است .

از منظر یک مهندس کامپیوتر کمی‌تاقسمتی قدیمی ، یک مدیر آموزشی نسبتاً با سابقه ، یک راهبر شبکه ، یک کارشناس ارشد فرابری داده‌ها و یک کاربر حرفه‌ای اینترنت ...چه‌می‌دانم ...یک عکاس ، یک روزنامه‌نگار ، دلایلم را توضیح دادم . ولی اگر شما پاسخی دریافت کردید ،‌ به من هم پاسخی داده‌شد!

بلاگفا سرویس راحت و سهل‌الوصولی است اما قابلیت ذخیره‌ی عکس را ندارد . بنابراین لازم است تا عکسها روی یک سرور دیگر ذخیره  شوند. جای بحث ندارد که که آن سایتهانیز حسب موقعیت و بدون اطلاع قبلی از دسترس خارج می شوند . بعنوان مثال خیلی از عکسهای  اولیه فتووبلاگ قابل مشاهده نیست و حتی خود من نیز نسخه‌ای از آن عکسها در اختیار ندارم.

باز تکرار می کنم که من شخصاً و به دلایل تخصصی و اخلاقی با فیلترینگ مخالف نیستم اما این روش اجرای فیلترینگ منجر به گسترش فیلترشکن هایی با قیمت بسیار ارزان و حتی  رایگان در سطح جامعه اینترنتی شده است که فضای اینترنت ایرانی را آلوده تر کرده است . کافی است همین الان اراده کنید تا یک VPN به دست بیاورید.

اما چرا آلوده‌تر؟

وقتی شما از یک فیلترشکن استفاده می‌کنید دقیقاً مثل این است که تمامی اسرار خصوصی زندگی‌تان را با یک فرد عابر که نمی‌شناسیدش - مثلاً توی تاکسی یا توی صف نانوایی- درمیان بگذارید . مسائل خصوصی شما در سطح اینترنت همان سایتهای مورد علاقه‌تان ، رمزهای عبورتان،تلفن منزل یا محل کارتان ، مشخصات ISP  و موقعیت مکانی‌تان ، فهرست دوستانتان ، جزئیات ایمیلهای دریافتی و ارسالی‌تان و... هستند .

با این توصیف ، دل‌تان خوش ، که از فیلترشکن استفاده می‌کنید!

این درحالی است که دانش و بینش استفاده از اینترنت و ایمیل و شبکه‌های اجتماعی مجازی اینترنتی در ایران بطور عمومی بسیار پایین است . شاید خیلی‌ها بلد باشند با اینترنت کار کنند ولی راه و رسم آن را نمی‌دانند . بطور مشابه شاید میلیونها خودرو در کشورمان موجود باشد ولی تنها اندکی از رانندگان اصول رانندگی صحیح و ایمن را می دانند و به آن پایبندند. نتیجه‌ی آن هم دستیابی به یکی از بالاترین رتبه‌های جهانی در زمینه‌ی حوادث رانندگی است . وضع کاربری اینترنتی‌مان هم بهتر از رانندگی‌مان نیست.

من بعنوان یک وبلاگ نویس کمابیش قدیمی - از سال 80 تا کنون - که همواره سعی کرده‌ام روی خط قانون حرکت کنم ناخواسته و بی‌دلیل مشمول این فیلترینگ شدم . حالا شما بگویید مصداق سوختن تر و خشک است . ولی با تاسف می‌بینم که گسترش فیلترشکن‌ها ، اینترنت آلوده‌ی ایرانی را آلوده‌تر کرده است و از طرفی ، کسانی که پشت نامهای زیبا و محترم پنهان شده‌اند ، قلم‌شان هتاک‌تر گشته و به ناآرام کردن افکار - تشویش اذهان - جسور‌تر شده‌اند تا جائیکه صدای همه‌ی دلسوزان واقعی این مملکت را درآورده‌اند .  

نزدیک به یک سال سکوت کردم . فکر کردم ، خواندم و نوشتم . بی‌آنکه فتووبلاگ را به‌روزرسانی کنم. اما به‌قول برخی دوستان گرانقدر و ارزشمند ، فقط این فضا را - به‌قدر اندازه‌ام - برای متهتّکان خالی کردم !

سخن کوتاه ، چون به‌این بازی موش و گربه‌ی اینترنتی اعتقادی ندارم ، عطای وبلاگ‌نویسی را برای همیشه به لقایش می‌بخشم . اما این به این معنی نیست که فعالیت اینترنتی من متوقف می‌شود. به‌زودی سایت رسمی من با آدرس www.arashpix.com  راه‌اندازی می‌شود . فضایی که شخصی‌است و همه‌چیزش متعلق به من است . شامل گالری عکسها ، وبلاگ ، بیوگرافی ، فعالیتها و ... خواهد بود .

فتووبلاگ آبادان ، مرا شکل داد . با هم بزرگ شدیم ،‌اشک ریختیم ، خندیدیم و به یکدیگر اندیشیدیم . آبادان را - به‌قدر بضاعت  و فهم - شناختم . این فتووبلاگ با بیش از دویست‌هزار بازدید از ابتدای سال 85 تا ابتدای سال ۹۰ در همه‌جای جهان دیده‌شد.

به قول یک شاعر همشهری: « آبودانه گذاشتم رو کولُم و بُردم دور دنیا گردوندُم ...»  - البته به‌قدر تحمل شانه‌هایم - . بارها سایتهای‌خبرخوان‌ فارسی‌زبان به برخی مطالب و عکس‌ها لینک دادند . یکبار به‌عنوان فتووبلاگ برتر انتخاب شد .

  اما پُرمایه‌‌ترین سود من از فتووبلاگ آبادان ، یافتن دوستان سالم ، ارزشمند، آگاه و بی‌دریغی بود که در همین راه پیدا کردم . دوستانی که با بیشتر آنها فقط در یک کلمه اشتراک داشتم : آبادان .

ولی آن یک کلمه ، آنقدر بزرگ و پرمعنی و مقدس بود که دوستی‌هایی تا عمق جان و تا پایان عمر را موجب شود .

در این فتووبلاگ ، «آبادان» ، رمز وحدت ما شد . مثل یک ورد باطل‌السحر . مثل یک کیمیا ، مثل یک گوهر شب‌چراغ. دشمنی‌ها را به دوستی تبدیل کرد این واژه . و البته به‌ظاهر دوستان را پراکند .

من حالا می‌توانم با کمال افتخار ادعا کنم که افتخار دوستی با شهروندان نابی را دارم که آبادان برایشان یک هویت است نه یک وضعیت . یک هدف است ، نه یک وسیله . یک پرستش‌گاه است نه یک سکونت‌گاه یا کارگاه.

نامی از کسی نمی‌آورم تا بدلیل فراموشی ، عزیزی ازقلم نیافتد .

در مقابل نام بلند آبادان و مهر آتشین دوستانم ، سر تعظیم فرو می‌آورم و دیدارتان را در سایت رسمی‌ام انتظار خواهم کشید.

بدرود.

آرش آبخو

توبه ز مِی کردم و آمد بهار...

بهار

که گاهِ شکفتن است

و نوروز

که هنگام نو شدن است

                              بر شما فرخنده‌باد .

وبلاگی که خود «من» است

وبلاگ مثل خود آدم است . بزرگ می‌شود . پیر می‌شود . عصبانی ، شاد ، بی‌حوصله می‌شود . وبلاگ دوست دارد بخوابد ، دوست دارد از شهر بزند بیرون ، دوست دارد همه چیز را فراموش کند و یک علامت سوال بشود در پایان جمله‌ی «به من چه ».

وبلاگ ، دوست دارد سر بگذارد به بیابان . بزند به سیم آخر و لیچار بار کند . وبلاگ دوست دارد فحش بدهد ، داد بزند...

وبلاگ دوست دارد بعضی وقتها بازی کند : شطرنج ... بعضی اوقات هم ترجیح می‌دهد فقط سکوت کند  و نگاه کند . وبلاگ ، دوستانی دارد که دوستی‌شان اتفاقی نیست و دشمنی‌شان هم لابد.

وقتی صاحب وبلاگ می‌شوی ، داری خودت را عرضه می‌کنی . وبلاگت ، بخشی از وجود تو است . در زندگی وبلاگی‌است که می‌فهمی چقدر آدمها می‌توانند ریاکار باشند و کردار و گفتارشان متضاد . در زندگی وبلاگی‌است که می‌فهمی مشکلات اجتماعی تا چه حد ریشه‌دارد و سرمنشاءاش کجاست . با پرسه‌زدن در همین وبلاگ‌ها‌ست که متوجه می‌شوی عقده‌ی فروخورده‌ی جنسیت و شخصیت چه نقش مخرب و هولناکی در تمامی روابط اجتماعی بازی می‌کند . زندگی وبلاگی به تو می‌آموزد ، اگر چیزی نداشته‌باشی که به او بیاموزی .

وبلاگ را نمی‌توان دست‌کم گرفت . قدرت تاثیرش بر زندگی فردی غیرقابل تصور است . وقتی کلامت ، نگاهت به وبلاگ منتقل می‌شود ، وقتی دکمه‌ی ارسال را می‌زنی ، دیگر هیچ قضاوتی در اختیار تو نیست . همانقدر دیده ‌می‌شوی که یک چهره‌ی خبرساز سیاسی . همانقدر در دسترس هستی و اعماق ذهنت را روشن کرده‌ای که یک متهم ، پس از بازجویی .

من به یک موضوعاتی اعتقاد دارم . مثلاً اینکه تمام تصویری که ما از سده‌های گذشته داریم ، ناشی از آثار مکتوب و مصور آن دوران‌هاست . همین وبلاگ‌ها -با هر درجه‌ای از دانایی-نیز روزی پایه و اساس شناخت دوران ما قرار خواهند گرفت . تاریخ ، بر اساس همین وبلاگ‌ها درمورد ما قضاوت خواهد کرد .

با این توصیف ، اگر تاریخ گذشته‌ی ما ، در هر عصری به‌فرموده‌ی سلطان نوشته‌شده است و ما از نگاه سلطان به اعصار گذشته‌اش می‌نگریم ، تاریخ آینده را در میان همین وبلاگ‌ها می‌توان جستجو کرد . وبلاگ‌نویس ، علاوه‌ بر علاقه‌ی شخصی ، دارای یک وظیفه‌ی تاریخی نیز هست .

این وظیفه‌ی تاریخی - که مهران مدیری چقدر زیبا در مجموعه‌ی 16 قهوه‌‌ی تلخ - آن را نقد کرد ، هدفش عوض کردن مسیر تاریخ نیست ، بیانی جامع‌تر و همه‌شمول‌تر از «جامعه» است . وبلاگ‌نویس با بیانی صادقانه از «خود» ، ناخودآگاه به تحلیلی جامع‌تر از «جامعه» کمک می‌کند .

برای همین است که من وبلاگ‌نویسی را دوست دارم.

آدمها

بعضی وقتها به سرم می‌زند به هیچ وجه از خودروی شخصی یا عمومی استفاده نکنم . فرقی هم نمی‌کند وضع هوا چگونه باشد . نه شرایط جوی در این تصمیم تاثیر می‌گذارند و نه ساعات شبانه روز . می‌خواهد توی هرم داغ ظهر تابستان باشد یا دل شب سرد زمستان . فرقی نمی‌کند . لباس مناسب ، کفش راحت و جیب خالی تا وقتی خسته می‌شوم وسوسه‌ی تاکسی گرفتن نداشته باشم و صد البته بدون تلفن همراه .

اصولن من از این ترکیب تلفن همراه خوشم نمی‌آید . یعنی چه که هر وقت هر کس خواست بتواند به تو دسترسی داشته باشد ؟ لحظه‌هایی در زندگی هست که تو به هیچ همراهی از جنس خودت نیاز نداری . اصلن می‌خواهی از تن‌ها بگریزی . داری کتاب می‌خوانی ، در حال نیایش هستی ، داری قدم میزنی و فکر می‌کنی که یکهو صدایش در‌می‌آید و تمام تمرکز و حریم خصوصی‌ات را به هم می‌ریزد... به همین دلایل ساده ،‌ تلفن همراه را همراه خودم نمی‌برم و می‌زنم به قلب کوچه‌ها ، خیابانها ، آدمها.

آدمهای شب با آدمهای روز فرق دارند . مهربان‌ترند . آرام‌تر و البته صادق‌تر.یکی نگهبان ماشین‌ها و مغازه‌هاست ، آن یکی رفتگر است ،‌دیگری سرباز . بعضی‌ها خیابان‌خواب‌اند و بعضی دیگر شغل اداری‌شان ایجاب می‌کند شب زنده‌دار باشند.

 اما شب ،‌با سکوت و آرامش‌اش ، همه را افسون می‌کند . آن‌قدر که با خودت روراست‌تر می‌شوی . خود را در برابر جهانی تنها می‌بینی و کوچکی خود را در مقابل عظمت دنیایی که آفریده‌ی خداست با تمام وجودت لمس می‌کنی . شبها از آدمهایی که در روز نادیده‌‌شان می‌گیری بسیار می‌آموزی . می‌فهمی که همه‌ی آدمها آموزگار تو هستند . نشانه‌ای که خدا سر راه تو قرار داده تا چشمانت را باز کنی ، ببینی و راهت را پیدا کنی یا مسیرت را تصحیح کنی . درست مثل علائم راهنمایی رانندگی . برخی آدمها مثل یک نشانه سرعت مجاز را به تو گوشزد می‌کنند ، برخی دیگر انحراف به چپ و راست و ممنوعیت سبقت را به تو هشدار می‌دهند . و بعضی دیگر آگاه‌ات می‌کنند که راه لغزنده است ،‌یک‌طرفه است ، بی‌بازگشت است ... برخی دیگر هم شبیه تابلوی ورود ممنوع هستند!اصلن شایسته نیست این آدم‌ها را دست‌کم بگیریم و با چشم حقارت نگاه‌شان کنیم . تصور کنید شهری شلوغ را که خیابان‌هایش ورود ممنوع نداشته باشند.

اگر از عمر من حاصلی برای خودم بجا مانده‌باشد یا خاطره‌ای ماندگار ، همین لحظه‌هایی است که با جهان و با خودم تنها و روراست بوده‌ام . فقط همین لحظه‌هاست که می‌توانم ادعا کنم هستم ، می‌توانم ادعا کنم زندگی کرده‌ام . زندگی فراسوی نیکی‌ها و بدی‌ها ،‌بسیار زیباتر از آن چیزی است که به نظر می‌رسدو البته بی‌اعتبارتر هم . هیچکس ، زنده از این دنیا خارج نخواهد شد . قدر لحظه‌های زندگی را باید از کسانی بپرسیم که بیماری صعب‌العلاج دارند و برای بهبودی‌شان همین حالا از ته دل و به صمیمانه‌ترین زبانی که می‌توانیم دعا کنیم .

 رسالت ما در زندگی ، کشف زیبایی‌هاست . باقی همه انتظار مرگ است و انتظار و انتظار...

نقش‌هایی بر دل

به همت تعدادی از رزمندگان دلسوخته و چند جوان خوب آبادانی ، نقاشی‌های دیواری دبیرستان رازی که پرتره سرداران شهید آبادان بودند ، بازسازی شدند . نامشان مانا . یادشان گرامی.

+ مطلب مرتبط

بازتاب عکسهای فتووبلاگ آبادان در اینترنت

خوب !

بهرحال مدتی که در فتوبلاگ کمتر فعالیت داشتم بیشتر متوجه بازتاب وسیع عکس‌هایم در اینترنت شدم. فی‌نفسه این کار بد نیست و موجب بیشتر دیده‌شدن شهرمان می‌شود . ولی مشکل همان بی‌اخلاقی مفرطی است که بعضی‌ها به آن اصرار دارند.

مثلاْ در Google earth دیدم که عکس‌هایم با لوگوی آبادان‌فتوبلاگ توسط فردی که نمی‌شناسم‌اش استفاده شده‌اند . ایشان هیچ اشاره‌ای به منبع عکس‌ها نداشته‌ و در مقابل تعریف و تمجید دیگران هم خشوع و خضوع خاصی به خرج داده‌اند! چند نمونه از این شیرین‌کاری را می‌توانید اینجا ببینید.

 

 

 

احمدآباد

به لین چهار احمدآباد می روم . نم نم بارانی در حال باریدن است . از فرط گل و لای موجود قید کفش و شلوار تمیز را می زنم . وارد بازار سبزی و میوه می شوم . کف بازار آنقدرپستی بلندی دارد و بواسطه گل و لای آنقدر لغزنده شده است که پای زنی باردار لیز می خورد جیغ می زند و نقش زمین می شود . مردم دور او جمع می شوند و او اشک می ریزد.

آن طرف فروشنده ای کالایش را جار میزند . به مقدار نیاز خرید می کنم . هیچ فروشنده ای از پاکت کاغذی یا حتی پلاستیک شفاف استفاده نمی کند . همه ی کیسه هایی که حاوی میوه و سبزی هستند سیاهند.

یاد حرفهای آقای خادم الرضائیان مدیر عامل شرکت پلاستیک سازی می افتم که می گفت :

« به دلیل مرغوب بودن نایلون سرم‌های بیمارستانی، این اجناس خواهان بسیاری داشته و پس از آسیاب شدن در تولید نایلون و ظروف یکبار مصرف غذا استفاده می‌شوند.»

بنا به مشاهدات ایشان برخی کارگاههای پلاستیک سازی از سفره های یکبار مصرف که سرشار از میکرب و باکتری هستند بعنوان مواد اولیه کیسه پلاستیک استفاده می کنند :

«مشخص‌ترین جنس تولیدی با مواد اولیه بازیافتی، کیسه زباله‌های مشکی است که به دلیل آن که در آن‌ها از نایلون‌های زراعتی بازیافتی استفاده می‌شود، با کودهای شیمیایی و دیگر اجسام خارجی همراه بوده و بوی نامناسبی نیز دارند.»

صدای بوق خودرویی مرا دوباره به احمد آباد بر می گرداند.

احمدآباد قلب تپنده آبادان است .

احمد آباد تعریفی غیر قابل انکار از هویت تاریخی و اجتماعی آبادان است .

احمد آباد به یک بازار میوه و تره بار مناسب و بهداشتی سخت نیازمند است .

تالاب

تالاب شادگان - آبان89

Shadegan lagoon - 2010

راز نو

چند سال نوری باید فاصله باشد میان آبادان-خرمشهر و پایتخت ؟

چند سال باید طول بکشد تا صداو سیما بجای «آبودانی» نشان دادن شخصیتهای منفی در سه‌ریال‌هایش ،  مستند زنده‌ی راز     را از شبکه چهار پخش کند؟

چقدر نیروی خلاق و ارزشمند باید در خلال این همه سال‌ها با دل خون از آبادان مهاجرت کنند یا نیامده رانده شوند تا جا برای برخی کوتوله‌ها باز شود ، یا تنگ‌تر نشود؟

کوتوله‌هایی که از «عشق به وطن» ، نفرت ، گریز و لعنت ساختند.

که بر خون شهیدان این دیار پا گذاشتند و ناجوانمردانه از آن گذشتند.

که از مسئولیت تنها نامش را یدک می‌کشند و به‌ ناحق حقوقش را می‌گیرند.

که زبانشان دراز و چشمان‌شان بسته است .

وای بر آنان 

اگر خونهای ریخته‌شده بر این خاک تفتیده‌ ، دَم بگیرند.

گورستان ارامنه‌ی آبادان

سال 2011 میلادی بر هموطنان خوب مسیحی‌ فرخنده باد.

Happy New Year To Christians .

گورستان ارامنه‌ی آبادان - 1386

Armenian cemetery of Abadan (South IRAN) - 2007

مثل خوابیدن در اتوبوس

دوباره بیدار می‌شوم .


بی‌خوابی

مرد زود به رخت‌خواب مي‌رود اما خوابش نمي‌برد. غلت مي‌زند. ملحفه‌ها را مي‌اندازد. سيگاري روشن مي‌كند. كمي ‌مطالعه مي‌كند. دوباره چراغ را خاموش مي‌كند. اما باز نمي‌تواند بخوابد. ساعت سه صبح بلند مي‌شود. در خانه‌ي دوست و همسايه‌اش را مي‌زند و پيش او درد دل مي‌كند و به او مي‌گويد كه خوابش نمي‌برد. از او راهنمايي مي‌خواهد. دوستش پيشنهاد مي‌كند كه قدمي ‌بزند. شايد خسته شود. بعد بايد فنجاني جوشانده‌ي برگ زيرفون بنوشد و چراغ را خاموش كند. همه‌ي اين كارها را مي‌كند، اما باز خوابش نمي‌برد. بلند مي‌شود اين بار به سراغ پزشك مي‌رود. پزشك هم طبق معمول حرف‌هايي مي‌زند و مرد باز هم نمي‌تواند بخوابد. ساعت شش صبح رولوري را پر مي‌كند و مغز خود را مي‌پكاند. مرد مرده است، اما هنوز خوابش نمي‌برد. بی‌خوابي خيلي بدپيله است.

ويرخيليو پيني يرا

ترجمه اسدالله امرايي


Home! Sweet Home


Abadan - Braim Area - R.F Camp

وطن کجاست؟ آن‌جا که به خاک‌ات می‌آورند؟ آن‌جا که می‌بالی؟ آن‌جا که به زبان مادری‌ات، هرچند مهجور و تک‌افتاده می‌گویی و می‌شنوی؟ وطن کجاست؟ سرزمین‌ات؟ سرزمین پدران و مادران‌ات؟ سرزمین تاریخ‌ات، حتا اگر تاریخی پرآشوب و تلخ باشد؟ سرزمین دین و آیین‌ات؟ یا سرزمین گورستان رفتگان‌ات، حتا اگر دوست‌شان نمی‌داشته‌ای؟ وطن کجاست؟ قلب‌ات؟ هنگام که به عشقی می‌تپد؟ نگاه‌ات؟ هنگام که به گرمی نگاهی آشنا می‌چرخد؟ وطن کجاست؟ زبانی که در آن زندگی می‌کنی؟... (ر. شکرالهی)




سعدیا دور نیک‌نامی رفت...

پیوستگی با دوستان و بینندگان ، همچنان از راه E-Mail پایدار است . در « حضور در هستی » ، پاره ای از عکسهایم را به نمایش خواهم گذاشت.بهره برداری از همه عکسهای این تارنما همچون پیشتر ، بدون هماهنگی با من بازداشته - ممنوع -  و  ناروا - حرام - می باشد.

زخمی بر تن ات / زخمی بر روحم

مرگ

تنها دری است

که تا به تو فکر می کنم باز می شود

این را درست روزی دانستم

که از خانه ای که در آن نبودی بدم آمد

و بعد از آن به هر دری زدم عزرائیل پشتش بود

و بعد از آن

طناب یعنی اتفاقی که نمی افتد را

به کدام درخت بیاویزم

و تیغ

یعنی این تویی که هنوز در رگ هایم جریان داری.

                                                                                         لیلا کردبچه

عامو نوروز

نوروز امسال ، آبادان نبودم . قبل از آن شهر را ترک کرده بودم به مقصد « ایران گردی » . از دشتهای سبز دهدز تا جنگلهای انبوه فومنات . از تالاب چغاخور تا تالاب انزلی . از کوچه باغهای معطر شیراز تا کوچه های باریک و تاریک ماسوله . از چای کاری های منظم  لاهیجان تا گندمزارهای وسیع کوهمره سرخی.از شنیدن آوازهای دریاچه پریشان تا عاشقانه های بیقرار خزر . از مرنجاب و ابیانه ی سرخ ، تا رامسر و تنکابن سبز . از اصفهان ، بروجن ، منجیل ، قمصر ، پاسارگاد ، تا ...

هرجارفتم ، بیش از آنکه عکس بگیرم ، محو حضور « عامو نوروز» شدم که قبل از من خود را رسانده بود و قدمهایش ازجنس نور و رنگ و عطر و موسیقی محلی و شادی و رونق و نظم و پاکیزگی و باران بود .

شنیده ام که « عامو نوروز » به آبادان هم سرزده است . به من کمک کنید تا پیدایش کنم و به بهانه گرفتن عکس یادگاری ، کمی معطّلش کنم ، پای پیاده ببرمش و تمام کوچه ها و خیابانها و بازارها را نشانش بدهم . فلافل برایش بخرم و لب بهمنشیر و اروند به قصه هایش گوش دهم . او در کوچه ها تیسه بزند و من از ایستادن ها و پاتند کردن های مکرّرش  بفهمم از کجا بیشتر خاطره دارد .

به من کمک کنید تا پیدایش کنم .

نوروزی دیگر

امام صادق علیه السّلام می‌فرماید:

نوروز روزی‌ست كه در آن پیامبر صلی الله علیه و آله برای حضرت علی علیه السلام در غدیر خم پیمان گرفت و آنانكه آنجا بودند به ولایت آن حضرت اقرار كردند و خوشا به حال كسی كه آن را نگه‌داشت و بدا به حال كسی كه آن را زیر پا نهاد.

نوروز روزی‌ست كه در آن پیامبر صلی الله علیه و آله حضرت علی علیه السلام را با وادی جنیان مواجه كرد و از آنان میثاق گرفت.

نوروز روزی‌ست كه در آن علی علیه السلام در جنگ نهروان پیروز گشت

نوروز روزی‌ست كه در آن قائم ما اهل بیت ظاهر می‌شود و خداوند او را بر دجال پیروز می‌سازد

و نوروزی نیست كه ما در آن منظر فرج نباشیم چرا كه آن روز از برای ماست.

ایرانیان آن را نگاه داشتند اما شما آن را از بین بردید.

و این [نوروز] اولین روز سال [برای] ایرانیان است.

معلی می‌گوید: حضرت [این مطالب را بر من] املاء كردند و من نوشتم.

و نیز معلَّی می‌گوید:

در صبحگاه نوروز خدمت امام صادق علیه السلام رسیدم

امام برمن فرمودند: معلی! آیا می‌دانی امروز چه روزی‌ست؟!

عرض كردم: نخیر، ولی [همین‌قدر می‌دانم] روزی‌ست كه ایرانیان آن را روز بزرگی می‌دانند و گرامی‌اش داشته و در آن روز بر هم تبریك می‌گویند.

امام فرمودند: قسم به خانه خدا كه این روز برای امر بزرگی است كه آن را برایت شرح می‌دهم تا بدانی.

عرض كردم: یادگیری این مطب برایم دوست‌داشتنی‌تر از این است كه عمری جاودان یابم؛ خداوند دشمنان شما را نابود سازد.

امام فرمودند: معلی! نوروز روزی‌ست كه خداوند در آن از انسان پیمان گرفت كه او را بپرستند و برایش شریك قائل نشوند و به دین فرستادگانش گروند.

نوروز روزی‌ست كه خورشید برای اولین بار طلوع كرد و بادهای بارور ساز وزید و گلهای زمین آفریده شد.

نوروز روزی‌ست كه كشتی حضرت نوح [كه سلام خدا بر پیامبر ما و خاندانش و بر او باد] [بعد از طوفان ] بر فراز كوه جودی ساحل گرفت.

نوروز روزی‌ست كه فرشته وحی، جبرائیل علیه السلام بر پیامبر اسلام نازل شد

نوروز روزی‌ست كه حضرت ابراهیم بتهای قوم خود را شكست

و نوروز روزی‌ست كه پیامبر اكرم حضرت علی علیه السلام را بر دوش خود بلند كرد تا بتهای قریش را در‌انداخته و درهم شكند.

براستی از نوروز چه می دانیم ؟ آیا اصلاً نیازی به دانستن در اینباره احساس می کنیم؟
به اندازه ی تمام نوروزهایی که آمدند و رفتند و بر جهل مرکب ما افزودند ، خسته ام . چندصد میلیون پیامک در تبریک سال نو جابجا می شود ، کرور کرور خوراک و پوشاک که دست به دست می شود ، ماهیان قرمز که  زاده می شوند تا ساعتی زینت باشند و بعد بمیرند ، چندین هزار تن گندم و حبوبات که سبز می شوند برای زینت سفره هفت سین و بعد ... بی آنکه بدانیم نیاکان ما در نوروز چه دیده بودند که از چهارشنبه سوری تا سیزده بدر را به شادی و نظافت و دید و بازدید می پرداختند. بی آنکه بدانیم برای چه آمده ایم ، فلسفه وجودیمان چیست و کجا می رویم ...
این نوشته ، ادامه دار بود . درزش گرفتم . مثل گندابه ای است که هر چه هم بزنی اش ... یا مثل تف سربالا.
...
...
...
خدایا ،
برآنکه خشم می گیری ، درهای آگاهی و دانستن را برویش می بندی .
اهدناالصراط المستقیم . صراط الذین انعمت علیهم . غیر المغضوب علیهم . و لاالضالین.

حرف آخر سال

سلام 

یادش بخیر ...آن سالها که دبیرستان میرفتیم ، دبیر تاریخی داشتیم بنام آقای گلاوری که حقیقتاً انسان شریف و دانشمندی بود. هر هفته ، به محض ورود به کلاس ، گوشه ی سمت چپ تخته با خط جلی می نوشت :

« بچه ها کتاب بخوانید . »

و نمی گفت کدام کتاب . هر کتابی ... این سالها که بعضی وقتها در خیابان امیری می بینمش پیر تر و شکسته تر شده اما هنوز جوش و خروش میانسالی را دارد و ضرباهنگ صدایش و فرهیختگی کلامش ، خاطرات شیرین توام با احترامی را بیادم می آوردند.

بگذریم...

یکی از اهالی وبلاگستان پیشنهاد کرده بود که امسال عیدی برای بچه ها کتاب بخرید .کاری به لیست معرفی شده توسط این وبلاگ ندارم - که در جای خودش محترم است -  ، امّا حقیقتاً باید در نظر داشت که جاودانه ترین هدیه ای که می تواند تاثیرگذاری زیادی در ذهن داشته باشد و سالها خاطره ی خوشی را بجا بگذارد کتاب است .

لذّت باز کردن در بر روی پستچی و دریافت هدیه غیر منتظره ای از کسی که دوستش می داریم ...تا آنجا که وسع مالی اجازه می دهد ، فرزندان،همسر ، دوستان ، بستگان دور و نزدیک ، همکاران و ... را از این لذت محروم نکنیم .

شما اسمش را بگذارید تبلیغ کتاب . من هم با شما موافقم ولی احتمالاً با من هم عقیده  هستید که تبلیغ و  خریدن کتاب کاری زیباتر از خریدن ماهی قرمز - با علم به  نفله شدن زودهنگامش - و یا پرسه های طولانی در مقابل فروشگاههای  بی شمار خوراک و پوشاک است . نه؟
ما در مقابل توزیع  دانسته های این نسل و نسلهای بعدی مسئولیم . تبلیغ ، خریدن ، هدیه دادن و البته مطالعه ی کتاب را فراموش نکنید. آیا خبرگزاری کتاب ایران را می شناسید؟

بهاری باشید.



عیدی آقای حبیب احمدزاده به هموطنانش : داستان ننه .

تو فکر یک سقفم...

آبادان - 1388

بوارده جنوبی


بارها گفته ام اين شهر بهار ندارد

باغ ندارد

بهار نارنج ندارد

و آدم اگر دلش بگيرد

دردش را به كدام پنجره بگويد

كه دهانش پيش هر غريبه اي باز نشود ؟

                                                                                لیلا کردبچه   

کاهو با طعم نخل

«نخلستانهای بصره تا عبادان ، درتمامی بلاد اسلامی شهرت داشت و خرمای مرغوب آن به اقصی نقاط عالم صادر می­شد» این جمله­ ای است که حسین جلالی عزیزیان در کتاب "تاریخ آبادان در روزگاران اسلامی" آورده است و ارجاعش به آن فصل از کتاب "احسن التّقاسیم فی معرفت الاقالیم" است که از آبادان به عنوان یکی از «جنّات اربعه» روی زمین نام برده است.

در "دانشنامه­ ی ایران و اسلام" آمده­ است :

«نمک مصرفی شهرهای بصره و واسط از آنجا صادر می­شده است.بنابراین، جزیره در آن هنگام تقریباً نمکزار بوده­، چنانکه امروز نیز قسمت کمی از آن چنین است. صدور نمک کم­ کم خاک آن را طبیعی و برای پرورش نخل مساعد کرده و اکنون درکناره های اروندرود و بهمنشیر ، نخلستانهای متعدّد وجود دارد.»

قبل از جنگ 8 ساله ، بومیان منطقه ، علاوه بر نگهداری و توسعه­ ی نخلها، سطح نخلستان را هم زیر کشت انواع سبزیجات ، گل ، و حتی درختان میوه مناطق معتدل و انواع مرکبّات می­بردند و به نوعی موجب خودکفایی در این زمینه می­شدند. بعلاوه ، این امر موجب گردش شغلی و اقتصادی خوبی نیز می­شد.

پس از جنگ ، بدلیل بمبارانهای شیمیایی و میکروبی متعدد ، مواد منفجره­ ی عمل­ نکرده ، آتش سوزی و ... بخش زیادی از نخلستانها غیر قابل استفاده شدند ولی خوشبختانه بخشی از آن مجدداً احیاء شد. امّا با توجه به درصد احتمال بالای خشکسالی و شوری زمین در سالهای گذشته ، تمهیدات خوبی در حال اجرا شدن است تا آسیب پذیری  را در این خصوص کاهش دهد.

امّا ، نکته­ ی مغفول ،  «کشاورزی زیر درختی » است که در صورت برنامه ریزی و احیاء سیستماتیک آن می تواند موجب جهش اقتصادی و امنیّت شغلی برای بومیان منطقه  گردد . همچنین صنایع پایین دستی مانند خشک کردن و بسته بندی و صادرات محصولات نیز می­تواند بعنوان یک امتیاز بالقوّه مورد توجه قرارگیرد.

عکسهای زیر ، تلاش یک خانواده­ ی شریف روستایی را به شما نشان می­دهد ، که هنوز پایبند استفاده از برکت زمین و خاک هستند و با کمترین امکانات ، تلاش خود را می کنند تا بیشترین استفاده را از خاک حاصلخیز منطقه کنند .

از آبادانی هایی که این عکسها را می بینند می پرسم : آیا تاکنون طعم کاهوی آبادانی را چشیده­ اید؟


نخلستانهای روستای سادات - آبادان - 1388

بیرون از زمان

آبادان - مدرسه ای در بوارده جنوبی -1388  

خوابگرد

آبادان - نخلستان سادات

پاییز 88

برای خستگی‌های به‌زبان نیامده‌ی پدر

پدر  و  من

 1356- پارک فرودگاه آبادان

رودکناره ها

آبادان - بهمنشیر - پاییز88


در اتاق سکوت

به هر دیوار که می‌کوبم،

کلمه می‌ریزد.

صفای مروه ات را عشق است.

بطلب.

جزیرة الخضر

آبادان - 1388

Abadan - 2009


جزیرة الخضر ...

تا آبادان

پل شهدای ذوالفقاری

آبادان 1388

عکس چیست؟

مقاومت

نخلستانهای روستای سادات - نخلی که زخمی عمیق از ترکشهای جنگ بر تن دارد

آبادان- 1388


اگر داغ دل بود، ما ديده ايم
اگر خون دل بود، ما خورده ايم

اگر دل دليل است، آورده ايم
اگر داغ شرط است، ما برده ايم

اگر دشنه ى دشمنان، گردنيم
اگر خنجر دوستان، گرده ايم

گواهى بخواهيد، اينك گواه
همين زخم هايى كه نشمرده ايم!

دلى سر بلند و سرى سر به زير
از اين دست عمرى به سر برده ايم

ولی دل به پاییز نسپرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم

برای محمد ایوبی ، بخاطر آن شب

چند ماه پیش بود که به همّت همشهری‌های خوبمان ، همایش سراسری داستان نفت در آبادان برگزار شد. شبِ آخر که برای بدرقه‌ي نویسندگان و مخصوصاً خداحافظی با عموفرهاد به اتّفاق همسر و دخترم بهار ، به هتل کاروانسرا رفته بودیم ، از محمّد ایوبی خواستم  چندکلمه‌ای به یادگار در دفتر خاطرات بهار بنویسد.باوجود خستگی با روی باز پذیرفت و با خطّی زیبا نوشت :

بهار زیباتر از بهار ، عزیز دل

کسی خیرخواهتر و مهربانتر از پدرومادرت نیست.

این را از یک نویسنده پیر بپذیر.

می بوسمت هزار هزار

یعنی خیلی.

این عکس ، تنها یادگار تصويري آن لحظه است . 

یادش گرامی

روحش قرین رحمت الهی.


مرتبط :

آثارمحمد ایوبی

مصاحبه با محمد ایوبی

شب عاشورا

هركس ميخواهد نمادهاي بي بديل تاثير فلسفه ي توحيد ، موسيقي و ريتم ، شور و معنا ، همدلي و يكپارچگي را در آئينهاي عزاداري جمعي بيابد ، لازم است شب عاشورا مراسم عزاداري چهارمحله - موسوم به محله هاي دهدشتي ، بهبهاني ، كوتي و شنبدي - بوشهر را دريابد.

عكسها را به تدريج در حضوردرهستي درج مي كنم .

مراسم شمع زنی

مراسم سینه زنی


مطلب مرتبط : سنج و دمام

«يادمان» يعني يادِمان بماند.

آبادان - جاده قفاص - روبروي پل شهداي ذوالفقاري

59/8/12 :

« خبرگزاری پارس ؛ محمدجوادتندگویان وزیرنفت وبوشهری معاون وی ،یحیوی سرپرست مناطق نفتی جنوب ودوکارمند وزارتخانه که روزجمعه به منظوربازدیدازتاسیسات شرکت نفت ورسیدگی به وضع کارکنان فداکارصنعت نفت به خوزستان سفر کرده بودند درنزدیکی آبادان ازسوی متجاوزین مزدورعراقی ربوده شده وبه خاک عراق منتقل شدند.این سومین باری بود که وزیر نفت پس ازجنگ تحمیلی عراق با ایران به خوزستان سفر می کرد ودرمناطق نفتی دربین کارکنان این صنعت حاضر می شد.» ادامه مطلب...



استفاده از مطالب و عکسهای این فتوبلاگ درهر رسانه دیگری،مستلزم کسب اجازه کتبی از اینجانب است . بدیهی است درصورت استفاده بدون اجازه « و » ذکر منبع ، حق پیگیری قانونی موضوع را خواهم داشت.

سرزمين نگاهبانان آب

اگر همشهري من باشي اين تصوير برايت آشناست . غروب آبادان ، كمتر از طلوعش حرف براي گفتن ندارد. روزهاي ما در فاصله‌ي دو بي‌نهايت معنا مي‌شود : طلوعي كه هزار هزار حرف دارد ، و غروبي كه بايد حتماً ببيني‌ و پاي حرفش بنشيني.

پاره‌ي دوّم زندگي در آبادان از غروب  آغاز مي‌شود . شايد بخاطر همين باشد كه آباداني ها خيلي دير مي‌خوابند . امّا اگر خوابيدند ، بيدار كردنشان – حقيقتاً – كار ساده‌اي نيست.

اگر همشهري من باشي ، اين نخلهاي سوخته ، نخلهاي بي سر ، تو را به ياد كلماتي مي‌اندازند كه از بس شنيده‌اي ، به معنايشان فكر نمي‌كني ، ولي وجود دارند ، حقيقت دارند و به تو زندگي بخشيده‌‌اند.

اگر همشهري من باشي ، آن ردّپاي خاكستري در آسمان ، برايت آشناست. ردّ ِ هواپيماهاي نيروهاي نظامي مستقر در عراق ، چه فرقي مي‌كند امريكايي،انگليسي،اسرائيلي...؟

هر روز و هرشب از بالاي سرت رد مي‌شوند و با هر بهانه ، تو را و سرزمينت را مي بويند و مي‌جویند ، مبادا گفته باشي...

اگر همشهري من باشي ، آن ردّپاي خاكستري هر روز حضورش را به رخ‌ات مي‌كشد ، يعني دشمن هنوز هست ، تهديد ادامه دارد ،  نخلهايي براي سوختن وجوددارند ...

به خاطر اين همه نشانه‌است كه آباداني‌ها ، خيلي دير مي‌خوابند ، بد مي‌خوابند و در خواب دائم پهلو به پهلو مي‌شوند. خواب ِ راحت ، تنها از آن كساني است كه نه عاقبت نخل برايشان اهميت دارد ، نه  تماشای طلوع دوباره‌ي خورشيد.

 

نام ديگر آبادان ، «اوپاتان» يعني « سرزمين نگاهبانان آب » است. آباداني‌ها اگر بخوابند ،  همه‌ی نخل‌ها می‌سوزند ،  و اين يك لاف نيست !

 

اگر همشهري من باشي ، قدر آب ، نخل ، و طلوع خورشيد بر شانه‌های دوفرشته‌ي نگهبان آبادان - اروند و بهمنشير - را خوب مي‌داني.

موّاد لازم:

بازار ماهی - آبادان